خسته شدم آآآآآآآآآی تنهایی!

خرید بک لینک
این روزا خیلی خسته ام. با یه شیب ملایم به سمت مرگ قدم بر میدارم انگار. شبا روح از تنم جدا میشه، چند بار بهش سر میزنه و بیدارم میکنه این تنش حاصل از جاذبه ی روح و تن، بعد دوباره از حال میرم. حس میکنم کم آوردم. نمیدونم از کجا آب میخوره. خوب غذا میخورم. کمتر ول میچرخم. قرص ویتامین هم میزنم بر بدن.

فک میکنم روحی ه. من یه بچه ی معلول و ناقص دارم که کسی پذیرای تن علیل ش نیست و مونده روو دستم. هفته ای دو روز استراحت دارم که یک روز ش مال اونه اجباراً. دو تا دوست دارم که اگر کنار شون نباشم منو سرزنش میکنند. دو تا مجموعه دوست دارم که هر دو توو همون یک روز ملاقات بچه م قرار میذارند و من نمیرسم برم و از من دلخور اند. من عملاً جمعه ها رو مجبورم کنار خانواده حبس باشم یا با صرف انرژی زییییییاد ازشون بکنم و بیام. دروغ انرژی بر ترین گناه دنیای آدمها ست. قتل خیلی راحت تر ه به نظرم.

این دور دیوانه وار هر هفته و هر ماه داره تکرار میشه و من دارم عین فرفره دور خودم میچرخم و رنج میکشم. من اگر مادر یه بچه ی معلول بودم دلم میخواست بذارم ش آسایشگاه و فرار کنم. توان نگهداری و مادری کردن برای یه بچه ی سالم رو هم ندارم. من حداکثر میتونم با یه بچه رفیق باشم. قرتی بازی های مادری به من نمیچسبه. من میتونم مثل یه رفیق از دل غم بخورم برای رفیقم ولی نمیتونم اونو همه جا به نیش بکشم دنبال خودم. من آدم ضعیفی هستم برای مادر بودن، صاحب موجود زنده بودن. من عمیقاً برای دردهای پیکوی جان رنج میکشم. ولی خودم پر دردم. نمیتونم اولویت ها رو عوض کنم. و اینم منو رنج میده. چقدر آدم تنهایی ام وقتی نمیتونم اینا رو فریاد بزنم و همچنان دوستانم رو داشته باشم. چقدر آدم خسته ای شدم. چقدر هیچ کسو ندارم بهش بگم چقدر خسته ام. من چقدر تنها موندم. من یه دوست میخوام. یه محرم بی ترس و واهمه از هیچی.

دفتر خاطرات بارتلبی شاد...

ما را در سایت دفتر خاطرات بارتلبی شاد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 220 تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 3:47

صفحه بندی