پس چجوری باهم یه کاسه شیم؟!

خرید بک لینک
من یه جا، یه روزی، متوجه شدم اگر محرم اسرار آدمها باشم، اونم با این همه تنهایی عمیق که دارند، خیلی احساس نزدیکی و صمیمیت میکنند با آدم. یه چیزی در من پر میشه با این احساس. پس شروع کردم محرم راز بودن.

اما برای خودم هم دنبال محرم راز میگشتم. کلا چیز پیچیده ای نیود؛ یکی که بشنودت ولی دعوات نکنه. اما همین موجود ساده، کمیاب تر از کیمیا ست. هی گشتم و پیدا نکردم.

بعد آدمها رو متهم میدیدم به عدم صمیمیت، عدم درک اهمیت صمیمیت، عدم خود درک و ... . این روزا دارم متوجه میشم چیزی که من بهش میگم صمیمیت، جز درون من وجود خارجی ای نداره. هیچ کس هم اون بیرون نیست که من و دوست داشته باشه، ولی همین طور که هستم و با هر چه کردم و نکردم و میکنم و نمیکنم بپذیره. معیاری که من برای پیدا کردن یه یار گذاشده بودم انقد خام و شخصی بود که هرگز لنگه م پیدا نمیشد. من نمیفهمم این چه دنیاییه که همش توو کاسه ی آدم میذاره و تنهایی آدم رو به رخ ش میکشه.فقط جای سختی ه برای زندگی. و ما به سختی زندگی میکنیم.

همه ی ترسم با این همه ولع به صاف و صادق بودن اینه که یه روزی یکی بخواد متهم به مخفی کاری و دروغگویی کنه منو. من میخوام راست بگم، ولی کسی طاقت شنیدن ش رو نداره. وقتی خودشون علناً منو تهدید به بدبینی و شک و تنهایی میکنند و این یک اپیدمی ه، چجوری حتا با خودم صادقانه از خودم بگم.

حس میکنم لحظه به لحظه ساحت های وجودیم به مشکل میخورند و تناقض در من بیشتر میشه، اونم برای حفظ رابطه. دلم میخواد بخزم توو غار. برم بگردم خودمو توو دنیایی که توش صمیمیت به معنای مورد نظر من نیست پیدا کنم. ببینم چند چند ام، چه باید بکنم. اما نمیشه. این غار به تنهایی ابدی میانجامه.

خیلی خسته است روح م. داره ناشاد میشه.

دفتر خاطرات بارتلبی شاد...

ما را در سایت دفتر خاطرات بارتلبی شاد دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 247 تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 10:24

صفحه بندی